تبلیغات |
| |
|
 |
|
|
|
| نام خانوادگي |
نام |
 |
| hamidi |
arash |
| سن |
جنسيت |
| ۲۳ سال |
مرد |
| آدرس وبسايت |
آدرس ايميل |
| http://www.arash65red.blogfa.com |
arash65red@yahoo.com |
| درباره خود |
محل سكونت |
| نام:آرش
علايق مهم من: ديناميت بست به كمر عباس آقا.رييس مجتمعمون .قطع كردن آسانسور در مواقع تردد عباس آقا .خطاطي رو روان واعصاب عباس آقا
ورزش هاي مورد علاقه من: با عباس آقا تيله بازي كردن. توي مجتمع كشتي كج بازي كردن گل كوچيك بازي با عباس آفا.
فعاليت هاي من" كار.كردن با عباس آقا. نقشه كشيدن براي كشتن و خفه كردن عباس آقا.حويدن خر خره عباس آقا
كتاب هاي مورد علاقه من: عباس همسايه اي مهربون.عباس آقا آدم ميشود. عباس و بز پير. عباس مردي قلب دردي/نون و عباس. عباس ... مرباس
غذاهاي مورد علاقه من: پلو عباس . شويد عباس. سوخاري عباس: بريوني عباس
فيلم هاي مورد علاقه من:: عباسم را پس بده از كانال 8. عباس را بكش فيلمي از آرش حميدي .عباس و كفش هاي كتاني .
از دو چيز نفرت دارم :گلوله.عباس آقا: دختر همسايمون كه مثل زكيه ميمونه اين كه 3 تا شد پس همون 3 تا؟
فست فود:وقتي وزير جنگ نيست(مادر)
زندگي:حس تلخيست كه يك مرغ مهاجر دارد
خنده:بهترين لحظه زندگي
مدرسه:زندان روح من
شخصيت:كاملا بچه آروم حرف گوش كني
قسم ميخوريد:به جون تو نه نميخورم!!!!!!!!!!
و مهمترين فرمول: دوست(****:كسي كه مدعي نباشه)*****
شماره شناسنامه 121212
شماره كفش 43
شماره دمپايي 42
شماره كارت ملي 65 6498749 8494984984
شماره حساب 0200154374001 بانك صادرات
شماره عباس آقا:09392675298
شماره خودمم صفر اصفهان 2675298 حال كن خط و چقدر رونده؟
شماره پلاك ماشين 65 ب 168
شماره صندلي: بزار برم اون زيررررررررررررررررررررررررر.........نداره شماره
ساعت3:42 نصفه شب روز 18بهمن سال 65 تو بيمارستان مهرگان اصفهان به دنيا اومدم(بدبخت دكتره خواب زده شده بود!).اينجور كه خانوادم ميگن:::::> از همون اوايل نوزاديم♥شيطون♥ خرابكار♥تخس♥كنجكاو♥بودم.بهترين چيزي كه منو خوشحال ميكرد{پستونك}بود كه هركي از دهنم ميكشيدهمسايه هاي 6 كيلومتري مي فهميدن من حلقمو باز ميكردم بيرون، صدا گريم همه جا رو برميداشت(الان بدونم كي اون كارو مي كرد خفش ميكنم)گفته بودم تخسم،رو پستونكم تعصب خاصي داشتم پس كسي جرات نداشت طرفه پستونكم بياد( ميميه)(***خودتي).گاز گرفتنو خيلي دووز داشتم كه بارها بعضي هارو به گريه انداختم .تو دوران كودكيم بيشتر با بچه هاي هم سن خودم بازي ميكردم ومعمولا نقشه هاي پليد خرابكاري رو من بهشون ياد مي دادم.تو ساختمون هاي خونه بغليم چند تا دختر هم سن ما هم بووود كه بعضي موقع ها توخونه يكي جمع ميشديم ، هركي اسباب بازي داشت ميورد با هم بازي ميكرديم.من با يكي از دختر خيلي خووب بودم و هواشو هميشه داشتم كه كسي اذيتش نكنه(يا همون دوست داشتن بچگونه) كه البته اونم همين احساس رو نسبت به من داشت. با اونا رفت و آمد خانوادگي هم داشتيم.بيشتر روز ها يا اون ميومد خونمون بازي كنيم يا من با اسباب بازي هام ميرفتم پيشش.بر خلاف بازي با بچه هاي ديگه كه دعوا مي كردن من و نازنين خيلي با هم مهربون بوديم.يه بار كه با بقيه بچه ها بازي ميكرديم،نازنين با يكي از پسرا كه هم سن ما بود، به خاطر اسباب بازي دعواش شد،كه من اومدم از نازنين طرفداري كنم(غيرتي شدم)كه با پسره كتك كاري كردم چون اون نامرد هيكلش از من گنده تر بود من كتك خوردم و گريم دراومد.كه با گريه من مادر نازنين با عجله اومد پيشم، منو برد خونه منم به پسره گفتم راست ميگي زنگ آخر وايسا اصلا راست ميگي گاز بگير؟ خودشون تا دلداريم بده(نازنين هم كه گريش دراومده بود با اون چشم هاي ناز و خوشملش منو نيگا ميكرد).تا دبستان با هم بوديم ولي بعدش خونشون رو عوض كردن رفتن يه جا ديگه.من دقيق اون روزو به خاطر ندارم كه چه جوري نازنين وپدر مادرش از پيشه ما رفتن ولي اينو خوب يادمه كه{من بهش خيلي عادت كرده بودم حتي به اون دست هاي كوچيك و لطيفش كه لمس ميكردم،ولي افسوس كه بچه بودم هيچي رو درك نميكردم}حالا ديگه نميدونم كجاي اين شهر هست،از نازنين چيزي جز خاطره شيرين بچگونه برام نمونده كه بعضي موقع ها تو ذهنم مياد و ميره.خلاصه تا6سالگي همانطور شيطون و خرابكار بودم كه همه رو تقصيره داداش 3 سال بزرگتراز خودم مينداختم هميشه داداش بد بختم {جور}خرابكاري هاي منو ميكشيد ولي صداشم در نميومد(لاو يو داداشي).ديگه محيط خانواده جواب گوي شيطنت وخرابكاريم نبود كه رفتم دبستان.بر خلاف بچه هايي كه جدايي از پدر مادرشون سخته ،واسه من آسون بود چون ميخواستم ببينم اون تو(مدرسه)چه خبره ،بچه ها چرا ميرن.عاشقه اذيت كردن بودم،دوز داشتم به همه {كرم}بريزم(كوچيك و بزرگ حاليم نبود).خيلي برام محيط مدرسه جالب بود.تو كلاس كه بوديم بازم به خرابكاري و شيطنت هام ادامه ميدادم به طوري كه همه به من {پسمل بد}ميگفتن!!!ولي حرفايه اونا برام مهم نبود، مهم اين بود كه بتونم كلاس رو به هم بزنم.4 دبستان كه بودم يه خانم معلم() داشتيم كه چون من خيلي شيطون بودم،هميشه گوشمو ميگرفت ميكشيد، منم دردم ميومد .يه بار با يكي از نزديك ترين دوستام تصميم گرفتم باده لاستيك ماشينش رو پنچر كنم تا نتونه بره خونه ،كه البته به هدفم هم رسيدم،اما چون تابلو بود كاره من بود، فرداش تنبيه شدم.اخر سال وقتي كارنامه رو ازش گرفتم،سرمو نوازش كرد و گفت:عزيزم من خيلي دووزت دارم واقعا سخته بخوام حتي يه روزم هم نبينمت .من گفتم: خانم من كه پسمل بدي بودم همش اذيتت مي كردم، ولي اون با لبخند گفت: تو بامزه ترين شاگردي بودي كه تو دوران زندگيم ديدم(الان كه يادم مياد ميبينم خانم معلم خيلي ميـــربون بوده). دوران دبستانم تموم شد كه به دوران راهنمايي رسيدم.همه ميگفتن خب من ديگه بزرگ شدم،عاقل شدم ولي من ادم بشو نبودم.تو كلاس هميشه هرجا گندي بالا ميومد ناظم ميومد منو خفت ميكرد،حالا من ميگفتم آقا به خدا من نبودم ولي كسي كه باور نميكرد.روزه سوم مهر بود كه يه تيكه به معلم انداختم كه به خاطرش يه ريف بچه ها روكتك زد!!!يه معلم ترك هم داشتيم كه من با وجود اينكه به خاطره لحجش بهش ميخنديدم ولي واقعا خيلي دوزش داشتم.البته درسام هم ميخوندم.به خدا جز 3شاگرد اول كلاس بودم.دوران راهنمايي هم تموم شد.به دبيرستان كه رسيدم يه خورده{ آدم} شدم(البته به گفته خانوادم).ديگه به آدم ها يه جور ديگه نيگا ميكردم.رابطم با دخترا(البته من پسمل خوبيم).مهمترين اتفاق اون دوران بي اهمييتي هاي من نسبت به درس بوود كه ديگه به اون صورت درس نميخوندم.ساله پيش درس{رياضي} افتادم(هميشه خانوادم بهم افتخار ميكنن)كه شهريور هم خواب موندم نتونستم امتحان بدم(*****رفيقم ساعت امتحان رو 1 ساعت دير گفته بوود كه منم نيم ساعت بعده شروع امتحان رسيدم كه ديدم همه دارن امتحان ميدن.اومدم قايمكي از دفتر ورقه سوالم رو بردارم كه نامرد سرايدار مدرسه خفتم كرد(****تو اين شانس).امتحان نتونستم بدم وگرنه 10 ميشدم.تصميم گرفتم برم خدمت تا حسابي آدم بشم.يه روز به دوستم گفتم ميخوام برم خدمت دوستم گفت بهد خدمت بايد كجا بره من يه پسر اصفهاني بودم كه راه و بلد بودم بله رفتيم خدمت و افتاديم مشهد مقدس قربونت برم امام رضا كه هيشكي نتونست ما رو آدم كنه فقط خودت ما رو درست كردي به پايگاه هوانيروز كه رسيدم بردنم فرماندهي پايگاه و 4 تا ماشين بهمون تپوندن و حالا از اون قضيه 5 ماه ميگذره اونم با 4 ماه اضافه خدمت{اره هنوزم مثل كودكي هام همون شاگرد شيطون وبي انظباط كلاس منم كه هميشه مثله آواره ها بيرون كلاس پرسه ميزنم}.حالا با اين روال تو زندگيم ميخوام{{{به خدا توكل كنم كه اين همه هوامو داره و دوستم داره آره ميخواستن زنم بدن كه خودمو كامل نميبينم******************الان داري فشم ميدي كه چرا اينقد زياد نوشتم،ولي سعي كردم از خودم بگم(بعضياشو به دليل مسايل امنيتي وفجيح بودن نگفتم)! ! !متين و مانا باشيد همون آرش شيطون
اينم فال من؟
http://www.y360.org/pages/fal |
esfahan(اصفهان) |
|
آلبوم تصاویر |
|
| |
مشاهده وبلاگ |
|
| |
|
|
|
|
|
| |
|
|